خرید بک لینک
نمی دونستم چه رشته ای برم و کجا

هیچکس راهنماییم نکرد

به طور خیلی اتفاقی تو رشته ای که به روحیاتم نمی خورد ثبت نام کردم.

دوستامو دوست داشتم و شیطنت ها و رفاقتهامون باعث شد تا به امروز باهاشون در ارتباط باشم.

ادامه تحصیل و یه آدم موفق شدن تو آرزوهام بود.

آرزوم این بود یه جا مشغول کار بشم و بعد بشم عصای دست،

دوست نداشتم پدرم زیاد کارکنه(نمی دونم چرا ، شاید از روی ترحم) وهمین ترحم باعث شد از خیلی چیزها

عقب بمونم. دلسوزی باعث می شد کلاس خاصی ثبت نام نکنم تا نکنه یه وقت پدرم به زحمت بیشتری بیفته

آره...

در این حد احساساتی و دلسوز بودم.

می گفتم هیچی نمی خوام فقط تو خسته نشو همین...

پدرم هم عادت داشت فقط برای درس و مطالعه پول خرج کنه

خلاصه تاوقتی بیکار بودم پول نبود(پول نمی گرفتم)

وقتی هم کار کردم وقت نداشتم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 22:53&nbsp توسط Fatemeh |

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:24

صفحه بندی