جاهایی رفتم که به یک روز هم نکشید و به دلایلی که همه می دونن نرفته برگشتم...
شدم حسابدار. رشته ام که خشک و رسمی . شغلشم همینطور.
توکارآموزی هام خوب بود چون کار جدی نبود . با بچه های کارآموزی دوران خوشی رو داشتیم که البته
همیشه در کنار خوشی ها ناخوشی هایی بود که کم هم نبود..
تو یک شرکتی که مشغول بکار شدم کسی بود که بمن علاقه مند شد. والبته وقتی جواب منفی منو شنید و
فهمید ما اصلا به هم ربطی نداریم خودش با کمال شعور و معرفت حرفهای خوبی زد. و به قولی گفت :
کبوتر باکبوتر باز با باز...
بعد از رفتن من از اون شرکت ازدواج کرد. حتی برای عروسیش دعوت شدم.
فکر می کنم خوشبخت باشه. و البته انقدر با معرفت هست که همیشه و همه جا یادم می کنه...
همیشه تو تلگرام جویای حال من میشه.
مثل برادرم دوستش دارم و بهش اطمینان واعتماد دارم.
سرکار بعدی که رفتم، جای آموزشی بود که اکثرا قشر پولدار جامعه اونجا بودن...
اونجا در کنار دختری بودم که سرتا پایش خاص بود.
اخلاقش ، ظاهرش، رفتارش و...
بی نظیر بود و دوست داشتنی...
شانس داشتن یه دوست خوب بار دیگر در خانه ام را زد.
خدایا ممنونم.
اون از من بهتر بود.خیلی مهربون و دوست داشتنی.متاهل بود و عاشق همسرش...
اما...
برچسب: چهارم,
نویسنده: حامد کریمیپور