خرید بک لینک
بالاخره بعد از 15،16 سال دوستمو پیدا کردم ودیدم ،خیلی تغییر کرده بود، ظاهر که هیچ

باطنش رو دیگه نمی شناختم،خیلی صمیمی رفتار می کردیم اما...

به قول شعر فریدون مشیری که می گفت: ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت،من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...

همون روز ، آخرین دیدارمون شده تا به امروز که 2 سال می گذره.

دیگه دلم مثل قبل براش تنگ نمیشه،آخه دیگه خیلی از هم فاصله داشتیم.

دیگه اون دوستهای خودشو داشت و مشغله هاشو و من هم...

خیلی زمان به سرعت گذشت.

فقط خاطره ها موندن، فقط اشک ها و لبخندها،درس و دانشگاه و خنده های دسته جمعی توراه دانشگاه

بزرگ شدیم، خیلی زود بزرگ شدیم، اسم خواستگار میومد می خندیدم و یه بیخیال زوده هنوز می گفتم و الفرار

می ترسم؛از ازدواج، از تعهد، از اینکه منو نفهمه

خیلی حساسم واین نقطه ضعفمه.خیلی زیادی وابسته میشم و این چیزی بود که مانع داشتن دوست پسر برای من بود.

من جنبه داشتن دوست پسر رو نداشتم. عاشق میشدم وحساس ، ضربه می خوردم.

آدمی بوم که از افراد اطرافم خیلی تجربه کسب می کردم. ومی دیدم دوستامو که چه ضربه هایی خوردن...

برای همین هیچوقت دستی تو دستم قرار نگرفت و نخواستم. آره خودم تنهایی رو انتخاب کردم.

تنهایی هزار بار بهتر از داشتن کسیه که با بودن و نبودنش عذاب می کشی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 23:17&nbsp توسط Fatemeh |

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:24

صفحه بندی