باطنش رو دیگه نمی شناختم،خیلی صمیمی رفتار می کردیم اما...
به قول شعر فریدون مشیری که می گفت: ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت،من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...
همون روز ، آخرین دیدارمون شده تا به امروز که 2 سال می گذره.
دیگه دلم مثل قبل براش تنگ نمیشه،آخه دیگه خیلی از هم فاصله داشتیم.
دیگه اون دوستهای خودشو داشت و مشغله هاشو و من هم...
خیلی زمان به سرعت گذشت.
فقط خاطره ها موندن، فقط اشک ها و لبخندها،درس و دانشگاه و خنده های دسته جمعی توراه دانشگاه
بزرگ شدیم، خیلی زود بزرگ شدیم، اسم خواستگار میومد می خندیدم و یه بیخیال زوده هنوز می گفتم و الفرار
می ترسم؛از ازدواج، از تعهد، از اینکه منو نفهمه
خیلی حساسم واین نقطه ضعفمه.خیلی زیادی وابسته میشم و این چیزی بود که مانع داشتن دوست پسر برای من بود.
من جنبه داشتن دوست پسر رو نداشتم. عاشق میشدم وحساس ، ضربه می خوردم.
آدمی بوم که از افراد اطرافم خیلی تجربه کسب می کردم. ومی دیدم دوستامو که چه ضربه هایی خوردن...
برای همین هیچوقت دستی تو دستم قرار نگرفت و نخواستم. آره خودم تنهایی رو انتخاب کردم.
تنهایی هزار بار بهتر از داشتن کسیه که با بودن و نبودنش عذاب می کشی.
برچسب:
نویسنده: حامد کریمیپور