دست هم ناراخت شدیم، نه قهر و نه هیچ چیز دیگه. باهم راز نگفته ای نداریم. یکیشون ازدواج کرده و
دور از منه در شهر دیگه ای بخاطر کار همسرش و یکی دیگه دوران زیبای عقد رو سپری می کنه
خداروشکر می کنم چون 2 تا دوست از دار دنیا دارم که همرازم هستند.
تاجایی بهتون گفتم که شروع به کار در موسسه ای آموزشی کردم. حسابداری که کار خشکی داره اما من
در کنار دوست عزیزم اصلا از خشکی و یکنواختی کارم رنج نکشیدم.اما چندی نگذشته بود که دوست
عزیزم روز به روز غمگین تر می شد. نمی خواست به روی خودش بیاره اما نمی شد وقتی از درون
غمگینی بتونی از اعماق قلبت بخندی و شاد باشی.
خیانت....
نامردی....
شایدم نامردی یک زن دیگر از جنس خودمان....
شروع از هم پاشیدن یک زندگی با عشق و محبت بود. زندگی ای که آجر به آجر پیش رفته بودند.
زندگی ای که بخاطرش رنج ها و سختی ها کشیده بودن و سالهای نه چندان کم در کنار هم بودن را برهم زد.
صبر و مقاومت دوستم را تحسین می کردم. می گفت می جنگم با کسی که داره زندگیمو به لجن می کشه.
زندگیمو آسون از دست نمی دم. اما
دوست خوبم ...
مهربانم....
گاهی اوقات نمی شود جنگید،چون کسی که برایش می جنگی نتیجه را از قبل مشخص کرده...
خیلیم واضح. جنگیدن تو هیچ فایده ای نداره جز اتلاف وقت...
برچسب: پنجم,
نویسنده: حامد کریمیپور