
داشتم ظرفها رو خشک می کردم تو طبقه می چیدم که یهو از تو نشمن صدا زد؛ بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟ گفتم:چی؟ -هدیه بابا،هدیه،بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟ یاد ده سال پیش افتادم وقتی دوتایی نصف شهر با پای پیاده گز کرده بودیم وحسابی خسته بودیم، به پیشنهاد من رفتیم آب هویج بخوریم. همین که اومدیم از پله های جلوی مغازه بریم بالا ایستاد و دستم رو کشید گفت صبرکن ببین،یک پیرمرد کتاباشو بانظم و وسواس خاصی روی چند تا کارتن کمی اونورتر چیده بود،دست منو کشید و برد اونجا یک کتاب شعر برداشت و اولین شعرشو برای من خوند، چشمای من برق میزد،حسابی ا...
ادامه مطلب
زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن وهراس مدار از آن که بگویند ترانه بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به خاطر فرای ما اگر بر ماش منتی است؛ چرا که عشق، خود فرداست خود همیشه است... احمد شاملو...
ادامه مطلب